Your address will show here +12 34 56 78
مقالات

ساشا اشمیت*:تیم ملی آلمان برای اولین بار در تاریخ جام جهانی در مرحله اول حذف شد. این برای «مانشافت» یک فاجعه محسوب می‌شود. به خصوص وقتی در نظر بگیریم که این ناکامی در زمان یکی از موفق‌ترین مدیریت‌های تاریخچه این تیم اتفاق می‌افتد.




یواخیم لوو و الیور بیرهوف به عنوان مربی و مدیر تیم طی ۱۴ سال گذشته تیم ملی آلمان را از یک تیم ملال‌آور که در شرایط بدی به سر می‌برد به یک تیم که با فوتبالی جذاب قهرمان جهان شد تبدیل کردند. الیور بیرهوف تغییرات زیادی در ساختارهای کهنه و ناکارآمد این فدراسیون ایجاد کرد. اما چطور شد که همین تیم موفق بزرگ‌ترین ناکامی این تیم را هم به بار آورد؟

این برای اولین بار نیست که قهرمان جهان در دوره بعدی جام جهانی در همان مرحله اول حذف می‌شود. فرانسه در سال ۲۰۰۲، ایتالیا در جام جهانی ۲۰۱۰ و اسپانیا در جام جهانی ۲۰۱۴ همه به عنوان مدافعان قهرمانی در مرحله اول ناکام شدند. به این پدیده «تله موفقیت» می‌گویند که نه تنها در ورزش، بلکه در دنیای کسب‌وکار هم پیش می‌آید. این کاملاً طبیعی و حتی انسانی است که آدم دلش را به آنچه دست یافته خوش کند و فکر کند این موفقیت بالاخره یک جوری تداوم پیدا خواهد کرد.

همراه با موفقیت معمولاً رخوت هم می‌آید. مشکل دقیقاً همین جاست. بخصوص در عصر دیجیتال سکون به معنای مرگ است. کسب‌وکارها امروز سریع‌تر از هر زمان دیگری می‌میرند. علت اصلی ناکامی در بازار هم نه رقبا بلکه خود شرکت و ترس‌‍‌اش از تجدید ساختار و تغییر استراتژیک است. طبق بررسی شرکت مشاوره بوستون کانسالتینگ، از هر سه شرکت کوچک و متوسط یکی و از هر شش شرکت بزرگ یک شرکت در پنج سال آینده دوام نخواهد آورد. سرعت چرخه عمر شرکت‌ها امروز دو برابر ۳۰ سال گذشته است. و این روند شامل همه بخش‌های صنعت می‌شود.

دلیل این ناکامی در موفقیت خود سازمان نهفته است. به خصوص سازمان‌های بزرگ که در فعالیت اصلی‌شان سال‌هاست موفق‌اند، باید بین دو استراتژی «اکتشاف» و «استخراج» تعادل برقرار کنند. شرکت‌هایی که زیادی «استخراج» می‌کنند و برای «اکتشاف» وقت کافی نمی‌گذارند، در این میان شکست می‌خورند. موفقیت جلوی دید این شرکت‌ها را گرفته است. آنها از ترس این که کانال‌های درآمدی موجود را از دست ندهند، به مدل‌های موفق کسب‌وکار خود دل خوش می‌کنند و زمان و پول کمی را برای تجدید ساختار استراتژیک خود به عنوان بستر موفقیت‌های آینده خرج می‌کنند.



گوگل و اپل به عنوان الگو

تیم ملی آلمان یک بار بعدِ قهرمانی در جام جهانی ۱۹۹۰ گرفتار این بلا شد. آن موقع مسئولین فدراسیون فکر می‌کردند برای مدت‌ها شکست‌ناپذیر باقی خواهند ماند و برای همین فرصت اصلاحات ضروری به موقع را از دست دادند. در واقع قهرمانی در جام جهانی ۱۹۹۰ و بعداً قهرمانی در جام ملت‌های اروپا سال ۱۹۹۶ باعث شد مدیریت فدراسیون فوتبال آلمان تشخیص ندهد که چقدر اصلاحات ساختاری‌ ضروری بودند.

برای اجنتاب از دام موفقیت باید شرکت‌هایی مثل گوگل، آمازون و اپل را الگو قرار داد. این شرکت‌ها با مدیریت استراتژیک و پوست‌اندازی مرتب و ارائه محصولات جدید در دام موفقیت نیفتاده‌اند. آنها موفق شده‌اند تعادل میان «اکتشاف» و «استخراج» را برقرار کنند. تعادل میان نوآوری و ثبات. میان کارآمدی و انعطاف‌پذیری. صحبت از هنر مدیریتِ تضادهاست. دانشمندان از سازمان‌های باصطلاح «یکسان‌دست» یا «دودست» می‌گویند. سازمان‌هایی که مثل یک پیانیست و یا یک شناگر از هر دو دست خود می‌توانند استفاده کنند و هم کسب‌وکار امروز را مدیریت می‌کنند و هم خود را با تغییرات آینده وفق می‌دهند.

حالا تیم ملی آلمان که پارسال، هم جام کنفدراسیون‌ها را با یک تیم جوان برد و هم در جام ملت‌های زیر ۲۱ سال اروپا قهرمان شد، شاید در همین تله موفقیت افتاد. خط زدن بازیکن جوان آینده‌داری مثل لروی سانه که با منچستر سیتی در انگلستان به قهرمانی رسید و به عنوان بهترین بازیکن جوان لیگ برتر انتخاب شد و اتکای لوو به بازیکنانی که تیم را در برزیل به قهرمانی رسانده بودند، در همین راستا تحلیل می‌شود.

اما فوتبال یک ورزش است که فاکتورهای غیرقابل پیش‌بینی و حساب‌‌نشده زیادی در آن دخیل‌اند. پیروزی و جام در فوتبال کمتر از دنیای اقتصاد قابل برنامه‌ریزی‌اند. ضمن آن که در اقتصاد شرکت‌های متعددی می‌توانند همزمان موفق باشند، اما فوتبال خیلی بی‌رحم‌تر است. فقط یک تیم می‌تواند قهرمان جهان شود.



استراتژی درستِ بلندمدت

ناکامی در روسیه را به هیچ وجه نباید به عنوان شکست استراتژی بلندمدت بیرهوف و لوو دانست. فدراسیون فوتبال آلمان با درسی که در دهه ۹۰ گرفت، حتی پیش از قهرمانی در جام جهانی ۲۰۱۴ با «ابرپروژه ۲۰۲۴» از برنامه ده ساله جدید خود رونمایی کرد. در مرکز این برنامه نوسازی کاملِ استراتژیک و پروژه عظیم آکادمی جدید فدراسیون فوتبال آلمان است. این آکادمی قرار است فراتر از یک کمپ تمرینی مجهز برای تیم‌های ملی این کشور باشد.

آکادمی «د.اف.ب» قرار است یک مرکز نوآوری و پژوهش و توسعه و یک جور آزمایشگاه و اتاق فکر برای فدراسیون باشد. به عنوان نمونه این مرکز قرار است تمامی فناوری‌های جدیدی که ممکن است به یک نوعی به کار تیم ملی آلمان بیاید را زیر نظر بگیرد و در صورت لزوم آنها را پیاده‌سازی کند. هدف اصلی تاسیس این آکادمی جدید، تضمین موفقیت پایدار تیم‌های ملی آلمان است.

ناکامی در روسیه یک گام به عقب است، اما استراتژی بلندمدت فدراسیون فوتبال آلمان برای سازگاری با تلاطم‌های و تغییرات ضروری آینده و نیفتادن در «تله موفقیت» بدون تردید استراتژی درستی است.

منبع: بازار ورزش

*ساشا اشمیت استاد دانشگاه مدیریت اتو بایس‌هایم و مدیر مرکز ورزش و مدیریت در این دانشگاه است
2

یادداشت ها

اکنون، در روسیه، این تجربه‌ی تلخ و تراژیک را برای دوّمین‌بار در تاریخ و به بدترین شکلِ ممکن از سر گذراند. پس از سپری‌کردنِ یک دهه‌ی درخشان و پایه‌ریزیِ یک فوتبالِ نوین و مثال‌زدنی، اکنون نیازمندِ یک رنسانسِ جدّی و دوباره در فوتبال‌مان هستیم

2

یادداشت ها
امیررضا نوری‌پرتو:خیلی دشوار است که بتوان درباره‌ی بازیِ دیشب نوشت؛ و درباره‌ی این «آلمانِ باورنکردنی و دوست‌نداشتنی»…

در سی‌ویک‌سالی که هوادارِ «ژرمن‌ها» هستم، تاریک‌ترین بُرهه‌‌ی تاریخِ فوتبالِ «ژرمن‌ها» را هم دیده‌ام؛ یعنی فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۴، که در همین دورانِ هم‌راه با افتی تاریخی نیز یک قهرمانیِ اروپا و یک نایب‌قهرمانیِ جهان را به‌دست آوردیم. آلمانِ سالِ ۲۰۱۸، و به‌ویژه آلمانِ حاضر در جامِ جهانیِ روسیه- برخلافِ آلمانِ «یواخیمِ کبیر» که دوازده‌سال است در اوج بوده و همیشه بازی‌های گروهیِ چشم‌نوازی را ارائه کرده- این روزها و در برابرِ «مکزیک» و «سوئد»، بیش از همه‌ی بُرهه‌ها به دورانِ کابوس‌وارِ آلمانِ «اریش ریبک» در سالِ ۲۰۰۰ و آلمانِ «رودی فولر» در سالِ ۲۰۰۴ شباهت دارد. این در حالی‌ست که تیمِ «یواخیم لو»- برخلافِ آلمانِ آن سال‌ها پُر است از بازی‌کُنانی که امتحانِ خود را پس داده‌اند و همیشه خوب دویده‌اند و جنگیده‌اند؛ از بازی‌کُنانی که در دوره‌های پیشینِ جامِ جهانی و یورو در تیم بوده‌اند تا جوانانی که پارسال در رقابتِ کنفدراسیون‌ها خوش درخشیده‌اند. امّا روشن نیست که این بازی‌کُنان- که همیشه در کنارِ یک‌دیگر هارمونیِ خوبی را برای تیم آفریده‌اند- در دیدارهای تدارکاتیِ سالِ ۲۰۱۸ و در همین جام، چرا تا این اندازه سردرگم و بی‌تمرکز و خسته و عصبی به‌نظر می‌رسند. در این میان به سرمربّیِ خوش‌تیپ و محبوب‌مان هم انتقادهایی تاکتیکی وارد است؛ و مهم‌تر این‌که فلسفه‌ی کنار‌گذاشتنِ برخی بازی‌کُنانِ در آستانه‌ی ستاره‌شدن- همانندِ «سانه»- و بازی‌ندادن به جوانانی مستعد و باانگیزه- همانندِ «گورتسکا» و «برنت» (که این‌یکی در هردو بازیِ این جام، در همان چنددقیقه‌ی حضورش، عالی ظاهر شده)- بیش‌ازپیش زیرِ سؤال رفته و سایه‌ی چماقِ انتقادها بر سرِ «یواخیم لو» سنگین‌تر شده است…

اعتراف می‌کنم در بازیِ دیشب، برای نخستین‌بار در بیش‌از سه‌دهه هواداریِ عاشقانه و متعصّبانه برای فوتبالِ «ژرمن‌ها»، میانِ دونیمه از تَهِ دل آرزو کردم که «آلمان» به سرنوشتِ تلخِ قهرمانانِ دوره‌های اخیرِ جامِ جهانی گرفتار شود و در همین مرحله- حتّی اگر هم شد به‌شکلی تحقیرآمیز و دردآور برای ما هواداران- حذف شود تا این تیمِ هم‌چنان دوست‌داشتنی و پُرپتانسیل گرفتارِ یک دوره‌ی طولانیِ پُررکود نشود و بی‌درنگ مجبور شود به رُنسانسی بزرگ تَن دهد و دوباره به دورانِ پُرشکوهِ دوازده‌ساله‌ی اخیر بازگردد. حتّی زمانی که «مارکو رویس» گلِ اوّل را زد، خوش‌حالیِ چندانی نکردم؛ با وجودِ این بغضی سنگین داشت خفه‌ام می‌کرد و حتّی از خودم ناراحت بودم که چرا چنین حسّی غریب و نابخشودنی را نسبت به تیمِ مقدّس‌ام پیدا کرده‌ام. امّا زمانی‌که «تونی کروس» در دقیقه‌ی پایانی اشتباه‌های کودکانه و شگفت‌انگیزِ خود در طولِ بازی را جبران کرد و بازگشتی شکوه‌مند را برای تیم‌مان رقم زد، دیدم که زار زار در حالِ گریستن‌ام و پی بُردم گویا دل‌ام هنوز عاشقِ همین تیمِ بد و سردرگم است…

پس از تورنمنت‌هایی پُرشمار، در بازیِ دیشب با «سوئد»، طلسمِ ناکامی‌های‌مان در دوّمین بازیِ مرحله‌ی گروهی شکسته شد و مهم‌تر این‌که تیم، در آستانه‌ی حذفی باورنکردنی و کابوس‌وار، دوباره به جدول بازگشت و امیدش برای صعود زنده شد؛ هرچند که هنوز روی کاغذ امکانِ حذف‌شدن‌اش هم قدرت‌مند به‌نظر می‌رسد. اگر غیرت و اراده‌ی پولادینِ ژرمن‌ها با شوکِ برآمده از نزدیک‌شدن‌شان به پرتگاهِ حدف از جام دوباره بیدار شده باشد و مربّی و بازی‌کُنان بخواهند از سایه‌ی شومِ این دو بازیِ طلسم‌شده رهایی یابند، با وضعیّتِ کیفیِ این جام و نیز سطحِ نسبتاً پایینِ بسیاری از مدّعیان، شانسِ بالا‌آمدن و حتّی رسیدن به فینال برای «ما ژرمن‌ها» دور از ذهن به‌نظر نمی‌رسد. امّا اگر می‌خواهیم در این سطحِ نازلِ باورنکردنی و توجیه‌ناپذیر گام برداریم- حتّی بتوانیم از این گروه هم به‌‌سختی بگذریم- در رویارویی با بزرگان و مدّعیان و شگفتی‌سازانِ این جام خیلی‌زود کم خواهیم آورد و شکست و حذفی تحقیرآمیز انتظارمان را خواهد کشید…

بازی با «سوئد» و پیروزیِ دراماتیک‌مان در نقطه‌ی اوجِ درامِ این مسابقه، می‌تواند سکّوی پرشِ «آلمان» به‌سوی یک نقطه‌ی روشن در این جام باشد؛ نقطه‌ای والا و آبرومندانه که از پیش از آغازِ جامِ جهانی انتظارش را می‌کشیدیم…

البتّه خیلی از «ما هوادارانِ ژرمن‌ها» حق داریم آلمانِ کم‌حس‌‌وحالِ این تورنُمنت را دوست نداشته باشیم؛ امّا همین آلمان- با وجودِ همه‌ی ایرادهایش- با تکّیه بر پیروزیِ دل‌چسب و دراماتیکِ دیشب‌اش، ما سینه‌چاک‌های این تیمِ یونیک را در کانونِ یک اعتماد و امیدِ بزرگ نشانده که دوری از آن برای «یک هوادارِ عاشق و شیدا» رسمِ انصاف و عاشقی نیست…
1

یادداشت ها
امیر رضا نوری پرتو:از «جامِ جهانیِ ۱۹۹۴» در تمامِ تورنُمنت‌های جهانی و اروپایی- چه در آن‌هایی که «آلمان» سربلند بوده و چه در آن‌هایی که چندان موفّق نبوده- دوّمین‌بازیِ مرحلۀ گروهی برای «ژرمن‌ها»، همواره «بازیِ طلسم‌شده» بوده است.

اکنون، در بیست‌ویکمین دورۀ جامِ جهانی، شرایطِ تیمِ «یواخیم لو» در آستانۀ دوّمین‌‎بازیِ گروهی‌اش، نسبت به دوره‌های اخیر، کمی متفاوت است. پس از سی‌وشش‌سال، «آلمان» در نخستین‌بازیِ گروهی‌اش- در کمالِ شگفتیِ کارشناسان، هواداران و فوتبال‌بین‌ها- بازی‌اش را به حریف واگذار کرد؛ آن‌هم در یک بازیِ پُراوج‌وفرود و هیجان‌انگیز رودرروی «مکزیک»، که «شاگردانِ یواخیم لو» بسیار بسیار پایین‌تر از انتظارها ظاهر شدند… از همان روزِ قرعه‌کِشی، برخلافِ خیلی فوتبال‌دوست‌ها، بر این باور بودم که «آلمان» در گروهی دشوار جای گرفته و بالاآمدن از آن به این آسانی‌ها هم که می‌گویند نیست. تیم‌های اسکاندیناوی- به‌ویژه «سوئد» و «دانمارک»- تیم‌هایی سرسخت، نفوذناپذیر و بازی‌خراب‌کُن‌اند که رویارویی با آن‌ها در مستطیلِ سبز کارِ هر تیمی نیست. اکنون «ژرمن‌ها» باید به میدانِ نبرد با «سوئد» پا بگذارند؛ تیمی که مانع از آمدنِ «ایتالیا» به جامِ جهانی شده و در بازیِ نخست‌اش، «کرۀ جنوبی» را- هرچند به‌سختی- از پیشِ رو برداشته و سه‌امتیاز در جیب‌اش اندوخته کرده و امشب برای گرفتن یک تساویِ یک‌امتیازی از «آلمانِ زخمی» خود را به آب‌وآتش خواهد زد و شاید حتّی با داشتنِ چشمِ طمع به ضدِّحمله‌ها بخواهد «ژرمن‌ها» را به زانو درآوَرَد و شگفتی بیافریند. این در حالی‌ست که در شش‌روزِ گذشته خبرهای خوبی از اردوی تیمِ «یواخیم لو» به گوش نمی‌رسد و گویا اختلاف‌ها و چنددسته‌گی‌هایی در تیم دیده شده است. از زمانی‌که «یواخیم لو»، در سالِ ۲۰۰۴- به‌عنوانِ دست‌یارِ «یورگن کلینزمن»- به تیمِ ملّی آمد تا امروز- که دوازده‌سال است عنوانِ سرمربّیِ محبوبِ تیمِ دوست‌داشتنی‌مان را یدک می‌کِشد- هیچ‌گاه «آلمان» از سوی رسانه‌های داخلی و جهانی تا این اندازه زیرِ فشار نبوده است… با وجودِ همۀ این نکته‌ها و عامل‌های نگران‌کننده، «ما هوادارانِ ژرمن‌ها» چشمِ امید داریم که «یواخیمِ کبیر»- که «آلمان» را همیشه در اوج نگه داشته- با تغییرهایی تاکتیکی و نفراتی که تیم به‌شدّت نیاز دارد- «آلمانِ محبوب‌مان» را به روزهای خوبِ سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۷ برگردانَد. در یکی‌دو روزِ گذشته کادرِ فنّی و بازی‌کُنان در گفت‌وگوهای مطبوعاتی گفته‌اند و ادّعا کرده‌اند که هم‌قسم شده‌اند تا یک بازیِ باطراوت، پُرقدرت، درست و متفاوت از بازیِ نخست‌مان در برابرِ «مکزیک» ارائه کنند، که با توجّه به روحیّۀ جنگندگیِ «آلمان‌ها» به‌نظر می‌رسد این حرف‌ها لزوماً سرپوشی بر مشکل‌ها و اختلاف‌های درون‌گروهی نیست و از یک ارادۀ دوباره بیدارشده حکایت دارد… کتابچۀ تاریخِ جامِ جهانی را که ورق می‌زنیم، می‌بینیم که «ژرمن‌ها»، بارها و بارها، هر ناممکنی را ممکن کرده‌اند. به‌شخصه، تا پایانِ امشب، دل‌ام هزار راه می‌رود و مثلِ سیر و سرکه خواهد جوشید؛ امّا از سویی امید دارم که امشب، با گذری قدرت‌مند از تیمِ سرسختِ «سوئد» بتوانیم به تمامِ حرف‌ها و حدیث‌های یک‌هفتۀ گذشته پایان دهیم و دوباره در مسیرِ رسیدن به قهرمانی پا بگذاریم. چه پیروز از میدان بیرون آییم و چه زبان‌ام لال با تحمّلِ شکست ناگزیر به وداعی تلخ با «جامِ جهانیِ ۲۰۱۸» شویم، امشب، شبی مهم، تاریخی و تأثیرگذار در تاریخِ همیشه‌درخشانِ فوتبالِ «آلمان» خواهد بود. سکوت و صبر، تنها دست‌آویزهای «ما ژرمن‌ها» در این ساعت‌های باقی‌مانده است…
0

یادداشت ها
علیرضا مجمع:مدلین الستر بازی را باخته بود. دستش رو شده بود. اسکاتی او را به بالای برج کلیسای سن خوان باتیستا برد. همانجا که قبلا مرده بود!

ناقوس این بار برای مدلین به صدا درآمد. اسکاتی با دستانی نیمه باز در آستانه برج مرگ مدلین را به نظاره ایستاد.
***
این سکانس فینال سرگیجه هیچکاک شاید ربط مستقیمی به بازی اول ژرمن‌ها در جام جهانی نداشته باشد. اما وقتی بازی را می‌دیدی انگار نه انگار تیمی که دارد توی زمین بازی می‌کند چهار سال قبل قهرمان جهان شده است و تا همین مقدماتی جام جهانی تیمی نمی‌توانسته جلویش بایستد. مانشافت آمده بود جلوی مکزیک که ببازد. از قهرمان خبری نبود. این بازیکنان برای تیم دسته 2 اوبالیگا بودند. نشانی از حتی ضد قهرمان هم در تیم نبود. تلنگری انگار لازم بود تا شاید تیم به خودش بیاید. لوزانو که تو سر توپ زد و اوزیل را توی محوطه نابود کرد، از مانو هم کاری برنمی‌آمد. این تیم هنوز برای افتادن در مسیر قهرمانی کار دارد.
***
بدتر از باخت، حس و حال بعد از باخت است. بارها این حس را تجربه کرده‌ام. چه در استادیوم و در راه برگشت، چه زمانی که این شکلی پای تلویزیون بازی‌ها را می‌بینم. زمان بازی تا وقتی سوت پایان زده نشده است، هنوز امید هست. بخصوص وقتی یک سوی زمین ژرمن‌ها باشند. بعد از آن تا چند ساعت هنوز گرمی، بیخودی می‌خندی، کمی ساکتی و خیره می‌شوی. انگار منگی. اما بدترین حالت بعد از باخت، صبح روز بعد است. وقتی از خواب بیدار می‌شوی. شب قبلش را شاید کابوس دیده باشی، اما هر چه هست هنوز خستگی کوه باخت رهایت نکرده است. بعد از باخت به مکزیک، تجربه کردن چنین حالت وحشتناکی به سراغم آمد.
***
تنها چیزی که هنوز ما را سرپا نگه می‌دارد، امید به برد دو بازی بعد است. این بزنگاه را جلوی الجزایر هم تجربه کرده بودیم. رباح ماجر وقتی به ماگل زد، امید داشتیم که رومنیگه را داریم. همین هم شد. اولین گل رومنیگه در جام به الجزایری زده شد که هیچ کس رویش حساب نمی‌کرد. آن زمان کسی روی تیم‌های افریقایی حساب باز نمی‌کرد. اما لخدر بلومی به ما دیکته کرد که زیاد به این تئوری دلخوش نباشیم. در جامی که با باخت شروع کردیم رسیدیم به فینال. الان چطور؟
***
الان کاملا فوتبال دگرگون شده است. هیچ حاشیه امنیتی وجود ندارد. اگر شل بگیری نابود می‌شوی. مانشافت تیم منطق و هارمونی است. اما انگار در بازی اول وزنه‌های 200 کیلویی به پاهایشان بسته بودند. حرکت کند در زمین، برگشت‌های با تاخیر زیاد که فرصت ضد حمله را به مکزیک می‌داد و خارج شدن سمت راست تیم که تقریبا استفاده ای از آن منطقه در طول بازی نشد(به جز 10 دقیقه آخر) نشان از ناهماهنگی اجزای حرکت تیمی دارد. با ادامه این شکل ناقوس کلیسای سن خوان باتیستا برای مانشافت به صدا در می‌آید، مگر اینکه دماغ‌های سر بالا از قهرمانی چهار سال قبل جایش را به تمرکز و فوکوس روی نقطه هدف بدهد. یوگی باید حاشیه‌های دور تیمش را زودتر جمع کند و نشان بدهد که تیم قهرمان چگونه فوتبال بازی می‌کند. شنبه روز تاریخی ژرمن‌هاست.
روزنامه سازندگی/۲۹خرداد۱۳۹۷
1

یادداشت ها
امیر رضا نوری پرتو: آیا این همان «آلمانِ» تورنُمنت‌های بزرگِ پس از سالِ ۲۰۰۶ بود؟ پاسخ ساده و آشکار است؛ اصلاً و ابداً؛ خیر…!

در اندک بازی‌های بدمان در تورنُمنت‌های دوازده‌سال اخیر که «یواخیم لو» روی نیمکتِ هدایتِ تیم‌ نِشسته- همانندِ شکستِ دو بر یک در برابرِ «کرواسی» در «یورو ۲۰۰۸»، یا شکستِ یک بر صفر در برابرِ «صربستان» در «جامِ جهانیِ ۲۰۱۰»، و یا مساویِ بدونِ گل در برابرِ «لهستان» در «یورو ۲۰۱۶»- نیز این‌چنین بد و بی‌هدف بازی نکرده بودیم؛ آن‌هم «آلمان»ی را که همیشه به‌عنوانِ یک «تیمِ منظّم»- که کارِ گروهیِ زیبا و چشم‌نوازی را ارائه می‌کند- می‌شناسیم…

این «آلمان» با «آلمانِ دیدارهای مقدّماتی و تدارکاتی در سال‌های ۲۰۱۶ و ۲۰۱۷» که پس از ناکامی در نیمه‌نهاییِ «یورو ۲۰۱۶» پوست انداخته بود، تفاوتی آشکار داشت؛ و بیش از همه به «آلمانِ دیدارهای تدارکاتی در سالِ ۲۰۱۸» نزدیک بود؛ تیمی خسته، عصبی، سنگین و کُند که انگار وزنه‌هایی را به پای ستارگان‌اش آویخته‌اند…

از چه باید گفت؟! از این‌که چرا پشتِ «کیمیچ» در بالِ راست خالی بود و اتوبانی برای نفوذهای «مکزیک» در نیمه‌ی نخست شکل گرفته بود؟ از این‌که چرا همان «کیمیچ»- به‌عنوانِ تنها بازی‌کُنِ خوب و زحمت‌کِشِ «ژرمن‌ها» در بازیِ دیروز- در نیمه‌ی دوّم در زمین گم شد؟ از این‌که چرا جناحِ چپِ تیم‌مان فلج و عقیم بود و تا یک‌سوّمِ پایانیِ بازی که «دراکسلر» کمی فعّال‌ و تأثیرگذار شد، در عمل، این بالِ تیم‌مان هیچ نقشی در نفوذهای‌مان نداشت؟ از این‌که فلسفه‌ی گذاشتنِ «خدیرا»ی افت‌کرده و ضعیف در ترکیبِ اصلی چه بود؟ از این‌که چرا «تونی کروس» تنها بازیِ بد و خودخواهانه‌ی تمامِ عمرش را انجام داد؟ از این‌که «توماس مولر»ی که امسال در بوندس‌لیگا دوباره امیدوارمان کرده بود، چرا نمایشی ضعیف‌تر از «یورو ۲۰۱۶» از خود نشان داد؟ از این‌که چرا از «اوزیل» تنها شبحی در زمین حضور داشت؟ از این‌که چرا «تیمو ورنر» در نخستین تورنُمنتِ بزرگِ زندگی‌اش تا این اندازه خود را باخته بود؟ و از این‌که تا کِی بازی‌کُنی بی‌ارزش و درجه‌سوّمی همانندِ «ماریو گومز» باید به‌عنوانِ تعویضِ طلایی و مُنجیِ تیم‌مان در دقیقه‌های پایانی به میدان آید؟

و پرسشِ مهم‌تر و بزرگ‌تر؛ چرا «یواخیم لو» که با تصمیمِ غریب‌اش در بهره‌گیری از جوانان در «جامِ کنفدراسیون‌های سالِ ۲۰۱۷» و رسیدن به جایگاهِ قهرمانی، توانست همه را تسلیم تبحّر و کاربلدیِ خود کند و امید به زایشِ نسلی جدید و خوب- هم‌تراز با دو نسلِ طلاییِ پیش از خود- را در دلِ «ما هواداران» زنده کرد، در یک حرکتِ محافظه‌کارانه و باورنکردنی، در بازیِ دیشب باز هم به همان ترکیبِ سنّتی و دیگر کهنه‌شده‌ی فاصله‌ی سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ پناه برد و بخشی از نیروهای جوان و باانگیزه‌ی خود را یا در این بازی کنار گذاشت؟ و نیز این‌که چرا تعدادی از همان جوانان را اصلاً به این جام نیاورد؟
نمی‌گویم «لروی سانه» در دوازده‌بازیِ ملّیِ اخیرش خوب بوده؛ شاید حتّی اگر ملاک را برای انتخاب‌نشدن‌اش همان بازی‌های ملٌی‌اش بگذاریم، حق را به‌شکلی کامل به «مربّی خوش‌تیپ و دوست‌داشتنی‌مان» دهیم؛ امّا پرسشِ پایانی این است که در بازیِ دیشب اگر «سانه» در میدان حضور داشت، آیا نمی‌توانست در یکی از ده‌ها هجومِ ناکامِ دیشبِ «ژرمن‌ها» در نیمه‌ی دوّم به دروازه‌ی «مکزیک» نقشی تأثیرگذار داشته باشد؟

واکنش‌ها به شکستِ «ما ژرمن‌ها» در این زیباترین و پرهیجان‌ترین بازیِ جام تا امروز، متفاوت بوده است؛ از ناامیدیِ کاملِ برخی هواداران که سرنوشتی شبیه به «فرانسه‌ی ۲۰۰۲»، «ایتالیای ۲۰۱۰» و «اسپانیای ۲۰۱۴» را برای «آلمانِ این تورنُمنت» پیش‌بینی می‌کنند و با توجّه به بازیِ دشواری که در برابرِ «سوئدِ» بدقِلِق خواهیم داشت، سایه‌ی کابوس‌وارِ این پیش‌بینی‌شان بیش از هر زمان بر سرمان سنگینی می‌کند، تا دشمنانِ قسم‌خورده‌ی «آلمان» که ثبات و اقتدارِ دوازده‌ساله‌ی «ما ژرمن‌ها» در برابرِ اوج‌وفرود‌های فاحش و نوسانیِ تیم‌های‌شان کفرشان را درآورده و اکنون از شکست‌مان دل‌شادند و در فضاهای مجازی گربه‌رقصانی می‌کنند٬ تا حتّی هوادارانی راستین و اصیل و متعصّب که هنوز به همین تیم نیز ایمان و باور دارند…

تیمِ «یواخیم لو» اگر می‌خواهد روندِ باثبات‌ِ یک‌دهه‌ی گذشته‌ی خود را حفظ کند و این عنوانِ افتخارآمیزِ تاریخِ فوتبالِ «آلمان» را- که در بیش‌ترِ تورنُمنت‌های بزرگ تا مرحله‌های بالا پیش آمده- زیرِ پا نگذارد، باید همه‌ی تلخی‌های بازیِ دیروز را فراموش کند و دوباره بایستد و همان «آلمانِ باطراوات و پرشور و باانگیزه» شود و با وجودِ کارِ دشواری که در پیش دارد، فشارهای روحی و استرس‌های فزاینده را کنار بگذارد شش‌امتیاز از دو بازیِ باقی‌مانده را بگیرد و ثابت کند که «ما ژرمن‌ها» همیشه اراده را معنا کرده‌ایم و این‌بار نیز اراده‌مان می‌تواند پیروز شود.
1

مقالات

علیرضا مجمع:هر کسی اسطوره‌اش را یک جور به یاد می‌آورد. همیشه صحنه‌ای هست که درگیرت کند. صحنه‌ای که دوست داری قهرمانت بلند شود و بجنگد. مهم نیست پیروز بشود؛ فقط بجنگد. اگر بجنگد می‌شود اسطوره‌ات. می‌توانی روی اسمش قسم بخوری. حتی رقیبت هم روی اسمش قسم می‌خورد. این خاصیت اسطوره‌هاست. اسطوره‌ها زیاد نیستند. اسطوره‌ها اتفاقا اندازه انگشتان یک دستت هم نیستند حتی. اگر زیاد بشوند که دیگر اسطوره نیستند. نمی‌شود رویشان حساب کرد. اسطوره را باید بشود مجسمه‌اش را ساخت. باید بشود از زاویه نگاهش دنیا را دید و اطمینان داشت که حرفش با عملش یکی است. و روزی روزگاری در فوتبال آلمان، بیست و یک سال بعد از جنگ جهانی دوم بازیکن ترکه‌ای ظهور کرد که تمام قواعد یک اسطوره را برای خود خرید. فرانتس بکن باوئر هم‌سن پایان جنگ بود. هم‌سن ویرانی آلمان شکست خورده. او نه روز بعد از پایان جنگ جهانی دوم در مونیخ به دنیا آمد. درک سرخوردگی نوزادی که از دل ویرانه‌های جنگ متولد می‌شود برای نسل ما که جنگی خانمان برانداز را تجربه کرده است اصلا کار سختی نیست. ملت آلمان شاید اصلا در مخیله‌شان هم نمی‌گنجید کسی که کمتر از ده روز بعد از شکستشان در جنوب چشم به دنیا باز می‌کند قرار است ناجی‌شان باشد. او باید یاد می‌گرفت بلند شود و بجنگد. باید یاد می‌گرفت بشود ناجی.چیزی نگذشت که فرانتس اهل مونیخ شد قیصر فوتبال آلمان.
***
هنوز جام ژول ریمه بالای دستان فریتز والتر بود که فرانتس نه ساله به تیم پسران مونیخ1860 رفت. راهش را پیدا کرده بود. می‌خواست با فوتبال در تاریخ کشورش ماندگار شود. و شد. اولین جام جهانی آلمان‌ها(که بخش غربی‌اش در رقابت‌های بزرگ فوتبال از بخش شرقی‌اش جلوتر بود) نه سال بعد از آخرین تیرهیتلر به مغز خود در کمال نفرت دنیا از خودشان به دست آمد. فریتز والتر نه سال بعد از جنگ جهانی دوم،ژول ریمه را به ملتی هدیه داد که سرخورده از آتش افروزی رایش سوم گوشه ای کز کرده بودند و داشتند کشورشان را می ساختند.اولین ستاره بهشان امید داد که؛ما می توانیم.وتوانستند.بازی دور مقدماتی با غولی به نام مجارستان و اعجوبه ای که نامش پوشکاش بود 3-8 تمام شد.افتضاحی غریب شکل گرفت.اما آلمانها بازگشتند؛خیلی زود بازگشتند.فینال را با همان مجارستان که آمده بود تا جام را به خانه ببرد 2-3 بردند و امید را بردند به قلب ویرانه های برلین.چه سخت است در این حال و احوال بخواهی جور دیگری باشی. ماشین آلمان‌ها از همان زمان کار خود را آغاز کرد و همه چیزشان شد ماشینی. صنعت ماشینی ، هنر ماشینی و حتی فوتبال ماشینی. نظم بی چون و چرای آلمانی روی همه چیزشان سایه انداخت، حتی فوتبال. در این دوره بود که فرانتس جوان به تیم ملی آلمان غربی دعوت شد و توانست در دل ماشین‌های فوتبال آلمانی اختراعی جدید بکند. اختراعی به نام دفاع سوییپر.
***
وقتی در انگلستان با یک بدن به چپ با پای چپ شیر روسی را مقهور ضربه مهارنشدنی‌اش کرد همه فهمیدند این پست جدید به چه کار می‌آید. لئو یاشین جلوی شوت قدرتمند بکن‌باوئر نتوانست مقاومت کند. سرعت شوت فرانتس به حدی بود که لئو نفهمید از کجا خورده است. توپ به ته تور چسبید و از دروازه بیرون آمد. یاشین نتوانست حتی به توپ نگاه کند. محو بکن‌باوئر بود و شاید فکر می‌کرد توپ احیانا به تیر خورده و برگشته است. معنی سوییپر اینجا خودش را نشان داد. دفاعی که پا به توپ از دل دفاع کنده می‌شود و تا باکس جریمه حریف جلو می‌آید و گل می‌زند. این یعنی شکستن همه انگاره‌هایی که تا آن زمان برای وظایف یک دفاع وسط می‌شد تصور کرد. از این اختراع‌ها البته چند تای دیگر هم برای فوتبال آن زمان می‌شود ذکر کرد. مثل کاتانچیوی ایتالیا یا همان دفاع دیوار بتونی که الان به آن می‌گویند دفاع اتوبوسی. آتزوری‌های آن زمان برای اینکه بتوانند برنده یک بازی فوتبال و در نهایت یک جام جهانی شوند مدلی را اختراع کردند که دفاع چند لایه یا کاتانچیو نام گرفت. به مدد بازیکن‌های تنومند و پرقدرتی که داشتند توانستند نوعی از فوتبال را در زمین اجرا کنند که از زیبایی فوتبال کم می‌کرد و به نتیجه داخل زمین اعتبار بیشتری می‌داد تا زیبایی آن. بکن‌باوئر اما در 1966 و در انگلستان برنده جنگ جهانی لحظاتی را رقم زد که هر چند خام، اما تفکری رو به جلو را برای فوتبال می‌خواست. بازی فینال مقابل ملکه اما زمانی نبود که او بتواند دلبری کند. هلموت شون فرانتس 21 ساله را مامور مهار بابی چارلتون نابغه کرده بود و استباهی مرگبار را مرتکب شد. او با این دستور مربی همه خلاقیت‌هایش را صرف بازی در زمین خودی کرد و شکل بازی‌ای که مبتکرش بود را نتوانست اجرا کند. شکلی که احتمالا به او اجازه می‌داد تا دروازه گوردون بنکس بزرگ برود و او را هم مانند یاشین مغلوب کند. اما نشد. هلموت شون اشتباه کرد و بعدا فهمید چه اشتباهی کرده است. اشتباهی که قیصر در جام جهانی 1986 هم آن را تکرار کرد و لوتار ماتئوس را مامور مهار مارادونا کرد و بازی را باخت. خودش اما چهار سال بعد به این اشتباه اعتراف کرد و این بار یاران دون دیه‌گو بودند که نتوانستند مقابل ژرمن‌ها دوام بیاورند. در 1966 اما اشتباه هلموت شون نبود که باعث باخت آلمان‌ها شد. خطای سهمگین توفیق بهرام‌اف کمک داور روس بازی در گل اعلام کردن توپی که جف هورست زد و از خط نگذشت بازی را برای ژرمن‌ها پایان داد. قیصر دستش به جام ژول ریمه نخورد. اما انگار تقدیرش این بود که تعریفی جدید برای فوتبال بیافریند.
***
تکامل سوییپر. قیصر داشت به شمایلش نزدیک می شد. از آن بچه بی تجربه‌ای که با فوتبال غریزی‌اش از میانه میدان رد می‌شد و می‌زد به دل دفاع حریف، به یک دفاع هدفمند تبدیل شده بود که می‌دانست چه زمانی سرعتش را به کار بیاندازد و با بدن‌‌هایی که به چپ و راست می‌دهد دفاع را جا بگذارد و تیر خلاص را شلیک کند. انتقام چهار سال قبل اینجا در سال 1970 در مکزیک از انگلستان قهرمان جهان با همین فرمول گرفته شد. از گوردن بنکس هم در مقابل شوت بکن‌باوئر کاری بر نیامد. اما ظهور قیصر اتفاقا در این فرارهای انفجاری نبود. قیصر در جایی ظهور کرد که زخم خورد، افتاد، دوباره برخاست و جنگید. باخت، اما جنگید و باخت. در میانه نیمه اول وقت اضافه بازی نیمه نهایی با ایتالیای کاتانچیو بکن‌باوئر مثل آن چند باری که از دام دفاع‌های شوروی و انگلستان و لهستان گریخته بود، از چله کمان رها شد و به دروازه آتزوری هجوم برد، اما این بار خورد به دیوار بتونی، پشت باکس جریمه. گرد مولر و دیگران ریختند سر داور که پنالتی است، اما داور گوش نکرد. چند متر آنطرف‌تر درون باکس بکن‌باوئر افتاده بود. وقتی برخاست دیگر آن بازیکنی نبود که قلب حریف را هدف گرفته بود. وقتی برخاست گویی قیصر دوباره زاده شده است. بر خلاف الان که اگر بازیکنی با چنین خطایی مواجه شود به سرعت از زمین خارج می‌شود، قیصر ایستاد و جنگید. از کنار گرد مولر و بقیه در سکوتی عارفانه عبور کرد و دردش را با خود برد. سرش را پایین انداخت، کتفش را بست و تا آخر در زمین ماند. بازی را باخت، اما شد قیصر. قیصر بلند شد و جنگید و شد اسطوره. دستش به ژول‌ریمه نرسید، اما شیوه‌ای را پایه گذاشت که ژرمن‌ها در سال‌های بعد آن را کامل‌تر کردند. حالا مانوئل نویر پا جای پای قیصر گذاشته است و پست دروازه‌بان/سوییپر را به جای دفاع لیبرو به جهان معرفی کرده است. این اثر قیصر است که جرات و شهامت را به نسل بعد از خود و حتی چند نسل بعد از خودش منتقل کرد که جرات کنند از درون وظایفی که برایشان تعریف شده بیرون بیایند و فوتبال را زیباتر از قبل کنند.
***
اینجا بود که قیصر دیگر آن بچه‌ای که در ویرانه‌های جنگ رشد کرد نبود. او الهام بخش ‌نسلی شد که مثل آلمان بعد از جنگ از شکست پیروزی ساخت. ژرمن‌ها یاد گرفتند مسیر جنگیدن مهم‌تر از هدف جنگیدن است. هدف جنگیدن همیشه معلوم است. می جنگی که پیروز شوی. اما مسیر جنگیدن همیشه به پیروزی نمی‌رسد. در تمام سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم و در همه جام‌های جهانی بیشترین حضور در نیمه نهایی برای آلمان‌هاست. در این بیشترین حضورها ممکن است به قهرمانی نرسیده باشند، که نرسیده اند، اما مسیرشان همیشه بر یک مدار بوده است. مداری که قیصر تعریف دیگری به آن بخشید. در سال 1974 اولین جام جهانی بعد از ژول‌ریمه در خاک آلمان جام جهانی بر دستان قیصری رفت که مسیر را درست آمده بود. اینجا اندکی با تجربه‌تر، اندکی پخته‌تر. آن دفاع لیبروی دو جام جهانی قبل دیگر چالاکی زدن به قلب دفاع حریف را نداشت، آن جوان ترکه‌ای دیگر نبود و حریفانش هم با تجربه‌تر از قبل شده بودند، اما این بار به قیصر بیشتر شبیه بود. آخرین نقطه زمین جلوی سپ مه‌یر مثل کوهی که رسوخ به آن ناممکن است. تنها حریفی که می‌توانست از این دفاع آهنین عبور کند رقیبی قابل احترام بود به نام یوهان کرویف. در فینال این فقط کرویف بود که توانس این دفاع را بشکافد. جک تیلور انگلیسی سوت آغاز بازی فینال را در حضور همسران بازیکنان تیم ملی هلند زد. پاس‌های پی در پی لاله ها شروع شد. روشی که سال‌ها بعد به نام پپ گواردیولا و بارسلونای افسانه‌ای‌اش سند خورد، در واقع هلند 1974 به بهترین شکل ممکن آن را در زمین اجرا می‌کرد. یاران کرویف در ابتدای بازی فینال وحشت را بر تن ژرمن ها انداختند. آن استارت دقيقه يك از وسط زمين بازي فينال ١٩٧٤ را مي شود بارها به تماشا نشست و مغلوب شدن ياران قيصر را ديد، كه اگر كرايف نبود شايد كسي جرات آن استارت نبوغ آميز را نداشت، آن هم در حالي كه حتي پاي يك ژرمن هم به توپ نخورده بود. حيف كه تنها در يك فينال بود و نبوغش را خرج يك جام جهاني كرد. اما در مقابل چشمان کرویف و یارانش جام جهانی با گل‌های گرد مولر و پل برایتنر بالای دستان قیصر رفت. پایان قیصر در زمین فوتبال تصویری است که جام جهانی را بالای سر ‌برد. 20 سال بعد از کاپیتان فریتز والتر قیصر دومین کاپیتان آلمان‌هاست که تیمش را تا فتح جام برد. قدم بعدی هدایت ژرمن‌ها برای قهرمانی جهان در مکزیک است.
***
قیصر وقتی بازی فینال را به یاران مارادونا باخت، همه تیمش روی زمین منهدم شده بودند، و تنها کسی که خنده بر لب داشت خود او بود. پیرهن آستین کوتاه سفید و شلوار پارچه‌ای چارخونه ذغالی‌اش در قابی که لوتار ماتیوس جوان و دیتر هوینس پا به سن گذاشته حضور داشتند، به خاطر مانده است. اشتباهی که در آن فینال کرد را هیچوقت دیگر تکرار نکرد. لوتار ماتیوس قابلیت‌هایی بسیار بیشتر از این داشت که فقط مامور مهار مارادونا بشود. اما قیصر تشخیص داد ماتیوس را باید سایه به سایه دیه‌گو بگذارد. این شد که دیه‌گو مارادونا در حالی که بازی دو بر دو مساوی بود در یک حرکت غافلگیرانه ماتیوس را پیچاند و باعث شد هانس پیتر بریگل نصف زمین را به دنبال بروچاگا بدود و به او نرسد و گل پیروزی آلبی سلسته درون دروازه مانشافت جا بگیرد. این اشتباه به قیمت از دست رفتن یک جام برای قیصر تمام شد. اما چهار سال بعد او در ایتالیا مقابل همین آرژانتین قرار گرفت. آرژانتینی چهار سال پیرتر و فرسوده تر، در مقابل آلمانی چهار سال با تجربه‌تر. فینال تکراری را دیگر آلمان‌ها بردند و قیصر این بار ماتیوس را وسط زمین گذاشت تا تیمش را رهبری کند. ماتیوس پاس طلایی را به رودی فولر داد و روی فولر خطا کردند تا آندیاس بره‌مه توپ را بکارد ته تور گویکوچه‌آ پنالتی گیر. این بار قیصر با کت و شلوار و کراوات برعکس چهارسال قبل خیلی رسمی در لباس سرمربی یک جام جهانی دیگر را لمس کرد و خاطره اش را با جام جهانی برای همیشه با خود به خانه برد.
***
قیصر در سه جام جهانی بازی کرد و دو جام جهانی کنار زمین بود و یک جام جهانی هم مدیر برگزاری در کشور خودش بود. او از ویرانه‌های آلمان بعد از جنگ تصویر قدرت مردانی شد که نظم و ساختن برایشان اولویت اول بود. مسیر رسیدن برایشان مهم‌تر از هدف شد. قیصر از زخمی بلند شد که حکایتش برای نسل‌های بعد فوتبال آلمان می تواند مسیر قهرمانی را برایشان مهیا سازد. قصه قیصر قصه همیشگی یک قهرمان است.
دنیای تصویر-خرداد 1397

0

یادداشت ها
عليرضا مجمع:جام جهانی مثل خود فوتبال است. یک پیکره واحد دارد. برای بردن باید هارمونی را رعایت کرد.

خیلی از تیم‌ها در ابتدا با تمام قدرت می آیند و بازی اول و دوم را پرگل می‌برند و به یک هشتم می‌روند و آنجا کمیتشان می‌لنگد. دانمارک سال ۱۹۸۹ در مقدماتی، آلمان را دو بر صفر برد، اروگوئه را هم 6 تا زد، اما یک هشتم خورد به اسپانیا و بوتراگوئنو یک حال اساسی به مایکل لادروپ و رفقایش داد که توی تاریخ نوشتند. هارمونی رشد در جام جهانی حتی بیشتر از نتایج بازی‌ها تکلیف تیم‌ها را روشن می‌کند. ایتالیای ۸۲ در مقدماتی سه مساوی گرفت و تیم سوم رفت بالا. اما در مرحله بعد که آن زمان گروهی بود، آرژانتین و برزیل را برد و به نیمه‌نهایی رفت و بعدش در فینال، آلمان را ۳-۱ زد و قهرمان شد. این هارمونی رشد را ژرمن‌ها به شدت خوب بلدند.

بازی اول جام همیشه برای آلمان‌ها مهم بوده است. بعد از قهرمانی سوم ژرمن‌ها در ايتاليا تا الان همه بازی‌های اول جام های جهانی را برده‌اند. نکته جالب این که در بردهایشان هم یک سیر صعودی به شدت محسوس قابل رویت است. به جز استثنای بازی اول جام جهانی ۲۰۰۲ که هشت تا به عربستان زدند، در بقيه بازيها رقم گلها را تا چهار گل در بازی اول رسانده اند و به نظر می‌رسد این بار مقابل مکزیک هم همان رویه سال های قبل را پی بگیرند و مکزیک را دست خالی از زمین سبز به اردویشان بفرستد. ژرمن‌ها همیشه جام را با اعتماد به نفس عجيبی آغاز می‌کنند. انگار از تیمی که هفته قبل بازی دوستانه‌اش را باخته است هیچ خبری نیست. یک تیم توی زمین می آید و هر کس در هر نقطه‌ای سعی می‌کند کمک کند به پیروزی تیم.

تمرکز، اصل اول روحيه آلمانی در مبارزه‌هاست. اما این روند در جام‌های جهانی بعد از قهرمانی‌شان کمی دچار اشکال می‌شود. سال ۷۸ بعد از قهرمانی جام جهانی آلمان، به راحتی در دور دوم جام در غياب قيصر با دو مساوی با ایتالیا و هلند و یک باخت شرم آور از اتریش به خانه برگشتند. در سال 94 بعد از قهرمانی در ایتالیا، در یک چهارم نهایی از بلغارستان باخت و حذف شدند، این بار هم بعد از قهرمانی ۲۰۱۶ و برد تاریخی مقابل برزیل مدعی، به شدت خطرناک است که فکر کنیم جام جهانی، از سطح فوتبال ژرمن ها پایین تر آمده است. بازی‌های این چند روز نشان داد که سطح تاکتیکی و تکنیکی فوتبال در دنيا به هم نزدیک شده است. ژرمن‌ها اما از همین بازی اول با مکزیک احتمالا میخ خود را محکم خواهند کوبید. گروه چندان سختی نیست، فقط باید مراقب تمرکز بازیکنان بود و هارمونی رشد در تورنمنت. می توانيم از حالا حدس بزنیم که بازی های جذابی می‌بينيم وقتی یک طرف زمین ژرمن‌ها باشند. خوشبختانه تا اینجای کار و قبل از اینکه دور اول بازی تیم ها انجام شود، کسی روی ژرمن ها حسابی باز نکرده است. این محل نگذاشتن رسانه ها به ژرمن ها باعث شده تا ستاره‌ای از تیم بولد نشود و ستاره سازی بیهوده دور و بر تیم شکل نگیرد. همه تیم امسال ژرمن ها ستاره‌اند، بی اغراق.
روزنامه سازندگی 27خرداد1397
0

یادداشت ها
امیر رضا نوری پرتو:چهارسال انتظار و دوباره «ما هوادارانِ عاشق و سینه‌چاکِ ژرمن‌ها» و تیمِ بی‌هم‌تا و محبوب‌مان…

امشب در نوزدهمین‌حضورمان در تاریخِ دوره‌های جامِ جهانی به رویارویی با تیمی خواهیم رفت که در بیش‌ترِ جام‌ها حضور داشته و همیشه رقیبی سخت و جدّی برای مدّعیان بوده و مهم‌تر آن‌که زیبا و تکنیکی و خطرناک بازی می‌کند؛ تیمِ دوست‌داشتنیِ «مکزیک»…

پس از اُفتِ نسبی‌مان در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۶، تیمِ «یواخیمِ کبیر» از پایانِ «یورو ۲۰۱۶» با قدرتی شبیه به سال‌های درخشان و طلاییِ ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۴ کارش را دوباره آغاز کرد و در دیدارهای مقدّماتی و تدارکاتی و مهم‌تر از آن‌ها در رقابت‌های «جامِ کنفدراسیون‌ها» بسیار بسیار خوش درخشید و ثابت کرد که بی‌جهت قهرمانِ جهان نشده است. امّا متأسّفانه، «ژرمن‌ها» در دیدارهای تدارکاتی در سالِ ۲۰۱۸، آن «آلمانِ باطراوتِ ۲۰۰۶ به بعد» نبوده‌اند و با ضعف‌های تاکتیکی و گروهیِ چشم‌گیری دست‌وپنجه نرم کرده‌اند. هرچند که خیال‌مان آسوده بود و هست که «یواخیمِ کبیر» به این دیدارهای کم‌ارزش، تنها و تنها، به چشمِ دست‌گرمی‌ها و طبع‌آزمایی‌هایی برای پیاده‌سازیِ هدف‌های مهم‌تر و درازمدّتِ خود می‌نگرد. این در حالی‌ست که چه عاشقان و چه دشمنان و بدخواهان می‌دانند که: «آلمان تیمِ تورنمنت‌هاست و بازی‌به‌بازی بهتر و‌ کامل‌تر می‌شود و ترکیبِ رؤیایی و طلاییِ خود را کم‌کم بازخواهد یافت…»

در جامِ بیست‌ویکم، و روی کاغذ، هنوز بخت و اقبالِ «برزیل»، «اسپانیا» و حتّی «فرانسه» را بیش‌تر از «آلمان» می‌دانند؛ و برای «آرژانتین» و «پرتغال» هم شانسی برابر با «ژرمن‌ها» درنظر گرفته‌اند. جز «برزیل» که هنوز به میدانِ نبرد نیامده و به احتمالِ فراوان هنوز هم بختِ نخستِ قهرمانیِ این جام است، دیگر مدّعیان یک‌‌مرتبه به این آوردگاهِ سبزفام‌ گام گذاشته‌اند و بازی‌شان هم چنگی به دل نزده است. بی‌تردید اگر «ژرمن‌ها» برخی حاشیه‌های کوچکِ پدیدآمده پیرامونِ اردوی‌شان را کنار بگذارند و آن اتّحاد، نظم و هم‌آهنگیِ چشم‌نواز، آن طراوات، شادابی، شور و مهم‌‌تر از همه آن خویی وحشی و بی‌رحم در حمله‌کردن و گل‌زدن- که در این سال‌ها داشته‌اند- را با هم ترکیب کنند، هیچ‌یک از مدّعیان به گَردِ پای‌شان هم نمی‌رسند…

بیش از سی‌سال است که با افتخار دیوانه‌ و شیفته‌ی تیمِ ملّیِ فوتبالِ «آلمان» هستم و به این عشقِ جنون‌آمیز می‌بالم و همیشه هم در تورنمنت‌های جهانی و اروپایی برای هر بازیِ تیمِ محبوب‌ام قلب‌ام می‌تپد و به‌شدّت استرس دارم؛ و گاه حتّی برای این عشق و شور و نگرانیِ خودآزارانه امّا لذّت‌بخش، از سوی برخی دوستان‌ و نزدیکان‌ام دست انداخته می‌شوم. امّا همیشه، و به‌ویژه در این دوازده‌سال که «یواخیمِ کبیر» زمام‌داریِ این تیمِ باصلابت و قدرت‌مند را در دست گرفته، دل‌ام به این خوش بوده که اگر اتّفاق‌های ناخواسته پدید نیایند و برخی بازی‌کُنان که در سطحی پایین‌ترند وظیفه‌های خود را به‌درستی انجام دهند، زیرِ سایه‌ی هدایتِ «یواخیم لو»، «آلمانِ همیشه‌قهرمان» به آن بالابالاها می‌رسد و دلِ «ما هواداران» را شاد می‌کند. این‌بار هم این امید در دل‌ام زنده است و پُرنور…
سه‌روز است که جامِ جهانی همه‌ی خواب و خوراک‌ام شده و مثلِ خیلی‌ها در حال لذّت‌بردنی اساسی‌ام. امّا برای من، «جامِ جهانیِ ۲۰۱۸» از امروز عصر، ساعتِ ۱۹:۳۰ آغاز خواهد شد…

«ما ژرمن‌ها» داریم می‌آییم؛ همانندِ همیشه باانگیزه و پُرقدرت. شاید خیلی‌ها روی ما به‌عنوانِ بختِ نخستِ قهرمانی حساب باز نمی‌کنند. امّا ما در دشوارترین موقعیّت‌ها اراده را در مستطیلِ سبز هِجّی کرده‌ایم و سرافراز بیرون آمده‌ایم. «نقش‌بستنِ پنجمین ستاره‌ی قهرمانی روی پیراهن‌مان» هدفِ بزرگِ «ما ژرمن‌ها» در این جام است…
0

PREVIOUS POSTSPage 1 of 2NO NEW POSTS